سيد محمد باقر برقعى
640
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غرق توفان با شانه زلفين سيه بر چهره افشان كردمش * چون او پريشان كرد دل من هم پريشان كردمش گفتا كه در رخسار من پيوسته حيرانى چرا * آئينهاى آوردم و چون خويش حيران كردمش مىخواست با اندام او گل لاف هم همچشمى زند * آخر گريبان چاك از آن چاك گريبان كردمش شد ماه از رويش خجل وز آن شمايل منفعل * در شب مقابل تا كه من با ماه تابان كردمش خضرى كه بد بهر بقا محتاج آب زندگى * پيش دهانش بىنياز از آب حيوان كردمش با روى و موى و رنگ و بو تا شد چمان بر طرف جو * بر تخت گل بنشاندم و رشك گلستان كردمش گفتا ز جان تا نگذرى آسان نيابى وصل ما * جان در رهش افكندم و اين مشكل آسان كردمش چون مردم چشم از غمش مىكرد بس نامردمى * بگريستم زار آنقدر تا غرق توفان كردمش بودى « ضيائى » را زيان كوتاه و لكن در بيان * بس گفتم آن وصف دهان آخر سخندان كردمش